جمعه بیست و یکم آبان 1389
امروز روز دگريست براي من،بيست سالگي ام تمام شد وامشب بايد بيست شمع بر روي كيك را فوت كنم...
چه سخت است بيست سالگي را فوت كني و هنوز...
اين هنوز كلي حرف است براي خودش كه بايد بنشينم و درباره اش قضاوت كنم!!!
و البته اولين باري ست كه بيست ساله ميشوم وآخرين بار نيز .
دو دهه از زندگيم مثل آب خوردن تمام شد و تازه معناي آن آه كشيدن هاي بعد از اعلام تاريخ اخبار شبكه يك راميفهمم كه بزرگان ميكشند(و اين به آن معنا نيست كه بزرگ شده ام ).فكر ميكنم اين توهم دگر ديسي كه چند ساليست با من روز و شبش را طي ميكند ديگر واقعا مبتلاي من شده است،درواقع من به آن مبتلا شده ام و چه حس غريبيست.نميدانم شايد هم حس غريبي نباشد،چون تا به حال كه آن را به اين وضوحي حس نكرده بودم،واقعا تازه است و نميدانم همان واژه غريب مناسبش است يا بايد با چيز ديگري خطابش كنم...
يكي از دوستان چند سال پيش و به ادعاي خودش به آن دچار شد و بعد از آن هم متاهل شد!!!چند نفر ديگر را هم ميشناسم كه عاقبتي غير از اين نداشتند!!!نميدانم چه سري ست كه هر بني بشري به آن دچار مي شود(همان دگرديسي را ميگويم)بلافاصله بعدش دو تا مي شود(يعني ازدواج مي كند!!!!!.....)اميدوارم كه من مثل آنها نشوم،دهانمان بوي چيز مي دهد...اگر هم ندهد،پول نداريم كه يكي ديگر را بدبخت كنيم و...بدبختي خودمان كم است بنده خدا را هم ب....البته اميدوارم اصلا اين حس ما غلط باشد و اصلا دچار اين دگرديسي نشده باشيم و در آخر هم متاهل...
البته همين جا اعلام مي كنم كه اينجانب سروپا تقصير جزو آنهايي هستم كه عقيده دارند:
دختر بايد 15 سالگي و پسر 18 سالگي برود خانه بخت...
و در مورد خودمان هم همان 30 سالگي كفايت است،(يعني 10 سال ديگر)ان شاءالله تا آن زمان هم فارق تحصيل شده ايم (با درجه ارشد يا دكترا!) و هم سربازي را رفته ايم و هم كاري به اندازه حقوقي بخور و نمير دست و پا كرده ايم و عاقل شده ايم(!) و حتما خودمان براي خودمان آستين بالا مي زنيم و مي شويم مثل ساير دوستان متاهل!
بگذريم كه سخن دوست گران است بر ما...
واما بيست سالگي...در كل عمرمان يك بار بيشتر آن را تجربه نمي كنيم و شما هم يكبار يا تجربه كرده ايد يا مي كنيد.سعي مي كنم از فردا مثل بيست ساله ها بشوم(و البته الان فكر كنم به اندازه 25 ساله ها يه 30 ساله ها هم شايد باشيم!شما بگوييد!)ديگر سنمان اقتضاعات ديگري مي طلبد از ما ...
هي مي نويسم بدون اينكه قلم را بر زمين بگذارم(قبل از تايپ،بر روي برگه نوشتم)،حتي يك لحظه توقف نداشتم و نوشتم آنچه را كه بايد مي نوشتم ...شده ام مثل ديوانه ها ...اگر صدها برگه سفيد هم جلويم بگذارند باز مي نويسم ومي نويسم ومي نويسم...نمي دانم اين ترشحات مغزم(حالا شما هر چه مي خواهيد اسمش را بگذاريد)از كجا نشات مي گيرد؟مي نويسم تا يادم باشد هنوز...
جالب است كه حرفهاي خودم را با سه نقطه سانسور مي كنم!يك جور خود سانسوري شده بلاي جانم!زيادي شايد مراعات ميكنم!مي ترسم روزي از جايي بالا بزند و آنوقت گريبان همه را بگيرد...
في الحال كه گريبان خودم را گرفته و دارم خودم را استنطاق ميكنم.
اما نصيحت كه در آن تخصص دارم!:
اي پسر جان!اي برادر!اي آقاي نسبتا محترم!اي گريبان گير!اي خشكه مقدس!اي بسيجي!اي جامعه اي!اي همه چي و هيچي!اي معترض به همه چي!اي خرده گير!اي به همه وجه گير(اين آخري را براي رعايت آرايه اش گفتم)!اي اي...
اين همه صدايت كردم كه بگويم حواست باشد...(ديگرش را چون خلايق مي آيند و مي نگرند پست را،بهتر است نگويم و اگر شما نصيحتي داريد بدهيد(در نظرات)
والسلام عليكم و رحمة الله علي عباد الله الصالحين ... |